باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 3 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

لالایی کن مرغک من دنیا فسانه است

طفل معصوم فرشته گون من هر باری که برای خوابیدن بهانه میگیری و من کمی بد اخلاق میشم تا شما رو مجاب (طبق معمول املاش یادم نمیاد ) کنم که بخوابی و جواب میده و شما می خوابی بعد از دیدن چهره ی فرشته گونه ت که چطور معصوم خوابیدی خیلی پشیمون می شم پی نوشت : من احتمالا اون قسمتی از مغزم که مربوط به املاست خیلی کم کار شده چون با وجود اینکه در دوران دبستان در درس املا نمرات خوبی داشتم الان تعداد کلماتی که املاشون فراموشم میشه خیلی زیاد شده برای خنده اما واقعی چند وقت پیش توی بانک املای دویست کاملا از یادم رفته بود   
20 دی 1391

بازی های ناشیانه

رویای شیرین ٤ ماهگیت در دستان مهربان پدر مامانی امروز بیش از اندازه حرفای ننه من غریبم زدم حالا از بازهای شیرین شما که خیلی وقته میخوام بنویسم رو میگم که به قول یزدیها دلت خش شه : شما با بابا وحید یه بازی میکردین به اسم غیب شدن و اینطوری بود که بابا یه وردی میخوند و ما وانمود میکردیم که شما رو نمیبینیم و فقط صداتو میشنویم و جالب اینه که باور میکردی شایدم اینطور وانمود میکردی تا اینکه بعد از یه مدتی ورد رو یاد گرفتی و روی من پیاده کردی که در کمال تعجب متوجه شدی غیب شدنی در کار نیست ولی نمیدونم چرا (شاید برای حفظ غرور کوکانه ت ) وانمود کردی که منو نمیبینی .  قایم باشک یا به قول بچگی های خودمون قایم موشک ...
10 دی 1391

جواب آزارهای کودکی

این روزها تازه می فهمم که بزرگ کردن یک کودک سه ساله به مراتب سخت تر از یک بچه دو ساله است سه سالگی به نوعی شبیه بلوغ , گذر از خردسالی و تقلید و رسیدن به نوعی استقلال مختص این سن . این روزها به راحتی با حرفهای من مخالفت میکنی به راحتی در مقابل نه گفتن ما می ایستی و راضی کردنت سخت شده نمیدونم شاید من میخوام راحت از کنار همه چیز رد بشم ولی تربیت کردنت خیلی سخت تر از قبل شده یا من توانایی و طاقتم کم شده خلاصه اینکه دیروز تمام کتابها و جستجو های اینترنتی ام را جمع کردم که بفهمم چه باید کرد در مقابل لجبازی کودک سه ساله . دخترم روزی خودت بزرگ میشی و این مطالب رو می خونی و متوجه میشی تنبیه و توبیخ و ناراحتی کردن من...
9 دی 1391

جوجه اسکیموی من

مامانی اینجا نه سوئد نه انگلستان بلکه یزد (مجتمع باران) یزدی که ما تو این چند سال به ندرت بارون دیدیم امسال هم خیلی سرد شده هم تا امروز چندین بار بارون باریده فکر می کنم خدا داره جواب حرف اون دکتری که وقتی فهمید اسم شما باران گفت می تونی کاری کنی یزد بارون بیاد رو میده شدت باد به حدی بود که به پشمک های کلاه باران (به قول خودش ) هم رحم نمیکرد سرما و بارش بارون باعث شد که این کابشنو که خاله ت اینا پارسال از فرنگستون برات آوردن امروز افتتاح کنی ...
7 دی 1391

کابوس این روزهای من

دخترم این روزها پرم از کابوس ,کابوسهایی که تو خواب و بیداری تنهام نمیزارن . نا امنی چیزیه که من ازش میترسم و بخاطرش نگران تک تک مردم کشورمم خصوصا بچه ها و نمیدونم تو این زمانه ی غریب با بلاهایی که سر این کشور داره میاد چه باید کرد عزیزم گاهی فشارها انقدر زیاد میشه که هیچ کس نمیفهمه مقصر اتفاقها کی میتونه باشه و گاهی آدمها بخاطر چیزهای کوچک کارهایی میکنن که زخم حاصل کارشون تا ابد باقی می مونه کودکم این روزها انقدر نگران آینده ت میشم که یادم میره اوست که از همه چیز باخبر و اوست نگه دارنده ی همه موجودات عالم که اگه بخواد شیشه رو کنار سنگ نگه میداره خدایا به مردمم و کودکان امنیت و آسایش و به سردمداران کشورم مردم واری ع...
5 دی 1391

هرگز فراموشم نکن

بچه که بودم تو یه خونه ای زندگی می کردیم که جلوش یه باغ بزرگ داشت و من ساعتها توی این باغ با خودم و چیزهایی که توش بود مثل گل و درخت بازی می کردم یادش بخیر چقدر باهاشون حرف میزدم یادم نمیاد چی میگفتم ولی یادمه خیلی دوستش داشتم هنوز عاشق اون خونه م که نزدیکای خونه ی پدر بزرگ پدریت هم هست ته باغ از این گلها که عکشو گذاشتم هم داشت گلهای خودرویی بنام هرگز فراموشم نکن خیلی ریزن ولی رنگشون فوق العاده است رنگیه که تو طبیعت و گل به ندرت دیده میشه جالب اینکه گلبرگهای این گل بهم متصل یعنی اگه بخوای جداشون کنی همه شون باهم کنده میشن . همه این حرفها رو برای مقدمه این زدم که بگم همونطوری که برای الان یعنی آخر سال(١٤/١٢/٢٠١٢ ) پیشبینی شده میگن یه...
24 آذر 1391

برداشتهای اشتباه بارانی

دیشب با هم رفتم حموم دیدم تو حموم همش با شامپوت بازی میکردی درشو باز میکردی میگفتی اسپری بخورم حواسم بود به دهنت نزدیک میکردی و ادای خوردنشو در می آوردی ازت سئوال کردم براچی شامپوتو الکی میخوری گفتی شامپو نیست اسپری گفتم اگه اسپری هم باشه خوردنی نیست جواب دادی چرا خودم دیدم تو مهد کودک یه بچهه اسپری میخورد تازه من فهمیدم قضیه از کجا آب میخوره و کلی برات توضیح دادم که اون چی بود و چرا بچهه میخورد
21 آذر 1391

کار جالب بابا

بطور خیلی اتفاقی تو اولین تولدت بابا به یاد نوجوانی برات با بادکنکای ترکیده تولدت یه توپ درست کرد و اینکارو سال بعدش هم انجام داد که تقریبا حالا دیگه یه رسم شد واسه تولدات امسال که رفتم توپ هارو کنار هم گذاشتم دیدم چقدر جالب که بازم اتفاقی هر سال سایزش بزرگتر شده .    پی نوشت : از راست به چپ سرخابی ١ سالگی , آبی ٢ سالگی و سبز ٣ سالگی ...
21 آبان 1391